![]() |
![]() |
|
| (آزادی بیان،حقوق زن=حقوق بشر) ای زبردست ز یردست آزار×××گرم تا کی بماند این بازار |
|
به مرور که به غرب کانادا نزدیکتر می شدیم از شدت برودت هوا کاسته می شد،اما تقریبا هر روز بارندگی داشتیم و حسابی هم خیس می شدیم.خیس شدن با دوچرخه هم که چند برابر می شود:اول که آب پاک و زلال از آسمان می ریزد و دومی هم که آب گل آلود و شنی است که ماشینهای عبوری برویت می پاشند...در یکی از شبها و در حالی که هوا هم بسیار سرد می نمود و جایی که مناسب برای خوابیدن باشد پیدا نکرده بودیم، آرام آرام در دل تاریکی اول شب از کنار یک دهکده سرخپوستی گذر نموده و در کنار یک انحرافی که کمی از جاده فاصله می گرفت جای بظاهرمناسبی را برای خوابیدن انتخاب نموده و توقف کردیم.سکوت مفرطی حاکم بود و پس از اینکه خوب به اطراف دقت کردیم دریافتیم که کنار یک قبرستان سرخپوستی توقف کرده ایم.خیال کردیم که جای آرامی برای خوابیدن است و فرقمان با همسایه ها در این خواهد بود که ما نفس می کشیم اما آنها خیر.چادرها را برپا کردیم و پس از نوشتن یادداشتهای روزانه در زیر نور شمع،داخل کیسه خوابها خزیده و بسرعت از فرط خستگی بخواب فرو رفتیم.اما این خواب و آسایش و سکوت دوام زیادی نداشت ،زیرا گورکنها تا صبح با سرو صدایشان آرامش را از ما ربودند و به ما یادآور شدند که اگر در دل شهرها و میان زندگان جای امنی برای برپاکردن چادر نیست،قبرستانها هم محل مناسبی برای آرامش نیستند...صبح روز بعد را با بدنهایی خسته و چشمانی خواب آلود شروع به رکابزنی نمودیم تا شبی و شبهایی دیگر را در جایی دیگر و شاید مناسبتر بسر کنیم...... از کوههای راکی سرازیر شده و به محدوده ایالت بریتیش کلمبیا رسیدیم جایی که کاناداییها به آن BBC می گویند.یعنی مخفف Beautiful British Colombia بریتیش کلمبیای زیبا... واقعا هم زیباست.
در حال رکاب زدن بودیم که ناگهان اتومبیلی کمی جلوتر از ما توقف کرد و راننده آن بسمت ما آمد.وی پس از خوشامدگویی و صحبتهای اولیه،آدرس منزل را داد تا وقتی به نزدیکی ونکوور رسیدیم مهمان وی و دوستانش شویم.ما هم پذیرفتیم و پس از خداحافظی به راهمان ادامه دادیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 10 توسط حسن علیزاده |
|
|
متاسفم که باز هم از فوتبال می نویسم،اما چون درد جامعه تبلورش در فوتبالمان هم نمود داشت چرا که مشکل کشور ما در سوء مدیریت است و عدم وجود برنامه ریزی.
متاسفانه پیش بینی من بر خلاف خوشبینان درست از آب در آمد و تیممان حذف شد و اینهمه هیاهو برای هیچ بود.اما حسنش در این بود که عیوب ما را به رخمان کشید که مشکلات کشور ما در همه زمینه ها ریشه ای و ساختاریست. رییس سازمان ورزش(علی آبادی) با رییس فدراسیون(دادکان) قهرند و چشم دیدن هم را حتی در لابی هتل ندارند!(هر ۲هم اصولگرا هستند و از یک طیف).بازیکنان همدیگر را قبول ندارند و بقول قلعه نوعی ما در تمرینات تیم ملی شاهد ۳تیم هستیم نه یک تیم!!.تماشاگران هم چند دسته میشوند با پرچمهای گوناگون با آرمهای گوناگون. از مسئولین فدراسیونی گرفته تا برخی اهالی مطبوعات هم که بلیتهای مسابقات ایران را در بازار سیاه فروختند(نقل از روزنامه شرق۴شنبه و۵شنبه پیش).و....همه این مشکلات را داریم و توانمان را هم می دانیم اما توقعمان بالاست بی انکه به نسبت توقعمان تلاش کرده باشیم و یا امکانات داشته باشیم.و در بیشتر مسایل ورشی-سیاسی-اجتماعی و فرهنگی هم چشممان را بر واقعیتها می بندیم.مکزیک برای بار چهاردهم در جام شرکت میکند ما سوم،در رنکینگ فیفا چهارم است ما بیست و سوم،۲بار جزء ۸ تیم برتر جام جهانی شده، ما فقط حذف،۲بار میزبان جام جهانی بوده اما ما پس از انقلاب میزبان آسیایی هم نبوده ایم،و از همه روشنتر اینکه ۳۰ سال است که در جام ملتهای آسیا اول یا دوم هم نشده ایم(آخرین بار در ۱۹۷۶قرمان شده ایم).مربیمان بزرگ نبود درست،اما آیا بازیکنانمان بزرگ بودند؟شاید یکی دو نفرشان در حد خوب فوتبال جهان باشند اما یقینا همه شان نیستند.جام جهانی به مثابه دانشگاه فوتبال است که برترینها از کنکورش عبورش می کنند.اما فوتبال ما داشجوی سهمیه ای این دانشگاه است(آسیایی بودن) وگرنه اگر در قاره ای مثل اروپا بود یقینا پشت سر دانمارک - یونان -ترکیه-نروژ-بلژیک-اسکاتلند-ایرلند و... قرار میگرفت و راهی به این دانشگاه نمی یافت.رفتن به دانشگاه جام جهانی سواد آنرا هم می طلبد حتی اگر مربی بزرگ هم داشته باشیم دانش بازیکنانمان در آن حد نیست زیرا از سنین پایه فوتبال را دیمی آغاز کرده اند و بزن زیرش تاکتیک تیمهای لیگ برتریمان است... به امید اینکه بجای چشم بستن بر واقعیتها و قربون صدقه خودمان رفتنها،تلاشمان را در همه زمینه ها بیشتر و بیشتر کنیم که: نابرده رنج گنج میسر نمی شود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 8 توسط حسن علیزاده |
|
|
جام جهانی فوتبال،سواستفاده ها،عوامگرایی و غوغاسالاری
بالاخره جام جهانی آغاز شد و انتظار عتاقمندان آن به پایان رسید.تیم ایران هم در بازیها حضور دارد که فعلا اوج افتخارش همین است.و بر خلاف بسیاری،من امیدی به صعود کشورمان از گروهش در حضور پرتغال و مکزیک نی بینم و حتی برتری بر آنگولا را هم شک دارم و...البته حرف من اینها نیست.بلکه غرض از نوشتن در مورد فوتبال بازگویی برخی حقایق تلخ است. حتما می دانید که مسئولان محترم کشورمان چگونه برای ملاقات با فوتبالیستها و دادن وعده های پاداش به آنان گوی سبقت را از هم می ربودند!از ریاست جمهور تا نمایده های مجلس و .... طرفداری از فوتبال و یا هر کار سالم دیگری نه تنها عیب نیست که پسندیده نیز هست.اما سواستفاده از مسئله و سواشدن بر موج تبلیغات نکوهیده و زشت است...مثلا کسی نیست از آقای حداد عادل بپرسد شما دیگر چرا؟!! جناب آقای حداد عادل برای دیدن اردوی تیم ملی رفته بودند و وعده سفر حج هم دادند . نکات فنی و اخلاقی را هم یادآور شدند!!هم ایشان که در کتاب دانش اجتماعی دوم دبیرستان ۱۲سال پیش نوشته بودند که: شاه در تبلیغ فوتبال و سواستفاده از نمایشهای آن و نیز انحراف جامعه از مشکلات واقعی کشور! تاثیرات بدی بر جامعه گذاشته بود و کار را بقدری حیثیتی کرده بود که جوانان ایرانی سرخورده از ضعف تیم ایران،آرزو میکردند که ایکاش برزیلی و یا آرژانتینی بودند!!(نقل به مضمون.که در کتابهای آن دوره بود و حتما الان دیگر نیست،چون خودشان دست پیش گرفته اند) کاش می دانستیم که فوتبال همه زندگی نیست و فقط یک ورزش و بازی زیباست که سیاستمداران و سرمایه داران سعی در استفاده(سواستفاده)از آن دارند.کمپانیها بازیکنان را مثل بردگان خرید و فروش می کنند و از تبلیغات و... پولهای کلان به جیب می زنند و سیاستمداران هم با نزدیک شدن به افراد مشهور سعی در افزایش محبوبیت و جمع آوری آرا می نمایند،در حالیکه بسیاریشان در درون چشم دیدن همین بازیکنان را ندارند.لابد شنیده اید که چه گیرهایی که به ظاهر و موی بازیکنان ایرانی داده میشود! یا آن سوژه طنز شدن ژاک شیراک در رسانه های فرانسوی ،که اسم بازیکنان فرانسه را نمی دانست و هم صدا با مردم،بجای فریاد زدن اسم بازیکنان از واژه یههه بجای اسم همهشان استفاده میکرد و البته از چشم دوربینها در امان نماند و مدتی سوژه خنده شد. فوتبال همه زندگی نیست.همان شعاری که کره ایها به مردم و جوانان خود گفته اند.اما در کشور ما چه:براستی دلیل این همه هزینه های سرسام آور و برنامه های تلویزیونی با انواع و اقسام عنوانها و همراه با کلیپهای درپیتی برای چیست؟!! انگلیس بعنوان بنیانگذار فوتبال نوین و با داشتن یکی از تیمهای مدعی جام جهانی، با BBC معروفش فقط ۱۵بازی را مستقیم پخش می کند اما ما که تیممان در همان دور اول جز شانسهای اول حذف است،همه ۶۴ بازی را با پرداخت پول بیت المال بروی آنتن می فرستیم و آنهمه برنامه جنبی هم در کنارش میسازیم؟سرگرمی سالم برای جوانان نه تنها عیب نیست که کاریست نکو.اما وای از روزی که نیات پلید پشت این چهره ها باشد. چرا هیچکس از مشکلات جامعه نمی گوید؟مشکلات سیاسی و هسته ای پیشکش. از گدایان،زنان خیابانی،بیکاری،فقر و ... هم لازم نیست که صحبت کنیم. اما آیا آن روستایی که در چادر درس می خواند و یا آن کودکی که سقف مدرسه اش هر آن ممکن است بر سرش آوار شود و یا آن کودکی که بدلیل نداشتن بخاری در کلاسش زمستانها را بسختی پشت سر می گذارد،آیا هیچ از آنها پرسیده ایم که آیا راضیند که با پول آنها بازیهای درجه چندمی جام جهانی(مانند بازی دیشب لهستان و اکوادور) را مستقیم پخش کنیم و برای هر بازی بطور میانگین صد میلیون تومان بپردازیم؟!! آیا ما ثروتمندتریم یا که انگلیسیها عقلشان نمیرسد که فقط ۱۵ بازی را پخش می کنند؟ اینکه فکر کنیم برای دقایقی به فکر تفریح سالم جوانانمان هستند ساده لوحی محض است.چرا که اگر اینگونه می بود،بجای نمایش تفریح دیگران،مکانهای تفریح برایمان می ساختند و اجازه نمی دادیم مواد مخدر مثل نقل و نبات مملکت را فرا بگیرد. دخترانمان سرانه مکان ورزشیشان یک وجب نمی شد.بانوان را به ورزشگاهها راه می دادیم و در یک کلمه آقایان بجای هدیه دادن یک تکه ماهی،ماهیگیری یادمان می دادند تا بجای یکماه تماشای تفریح دیگران،۱۲ ماه را برای خودمان تفریح می داشتیم. ای کاش کمی عمیقتر می اندیشیدیم که فوتبال همه زندگی نیست و مشکلات ما در آن مستطیل سبز و در ۳ زمان نود دقیقه ای حل نمی شود.که اگر میشد برزیل قهرمان جهان دیگر بدهکارترین کشور جهان نمی بود ،زنان خیابانیش کمتر میشد،بیکاریش بیداد نمی کرد و ثروتمندان برای عیاشی به سواحل آن هجوم نمی آوردند. کاش میشد که واقعا همه کاستیها را در مستطیل سبز جبران نمود.اما باز هم در آنصورت ما را نصیبی نبود،چرا که از همه آن هیاهو فقط ۳نود دقیقه ای بیش سهم ما نیست. همتی باید و خرد و اندیشه ای،تا ابتدا سایر مشکلات اولیه مان را مرتفع کنیم،آنگاه اگر در گردباد تبلیغات هم قرار گرفتیم لااقل پیش وجدان خودمان شرمنده نباشیم چرا که کمتر دستاویز این و آن شده ایم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 خرداد1385ساعت 9 توسط حسن علیزاده |
|
|
شب را بسختی سر کردیم.نیمه شب در حالیکه خودم را درون کیسه خواب جمع کرده بودم متوجه سر و صدا در اطراف آلاچیق شدم و بی آنکه سرم را بیرون بیاورم از امیر پرسیدم که صداها از چیست؟که جواب داد:سر و صدای خودش است که از شدت سرما هر چه لباس داشته پوشیده و با در جا دویدن خودش را گرم میکند! خبری از خرسها نبود و صبح زود در حالیکه نا نداشتیم و زانوهایمان بزحمت خم و راست می شدند،آرام آرام شروع به رکاب زدن کردیم.گردنه های کوههای راکی صعب العبور و در عین حال از زیبایی خارق العاده ای برخوردارند.که مرکز ورزشهای زمستانی به حساب می آیند.به ویژه شهر زیبای بنف Banff که هر چه از زیباییش بگویم باز هم کم خواهد بود.شهری کوچک در دل کوه و جنگل با دریاچه ها و برکه های زیبا و مناظر تخیلی.شبها و روزها را به همان ترتیب پشت سر می گذاشتیم و هر چه بیشتر پیشروی می کردیم هم به گرمای فصلی نزدیکتر می شدیم و هم از ارتفاعات فاصله می گرفتیم و باران و باد جای خود را با سوز و برف عوض می کردند.در طول راه دیدن مزرعه های پرورش بوفالو و گوزن برایمان جالب بود و نیز ملاقات نژاد بومی کانادا یعنی سرخپوستان.سرخ پوستها از آنجا که بومی آمریکای شمالی هستند و حق آب و گل دارند از دادن مالیات معافند و ماهیانه هزار دلار هم حقوق بیکاری می گیرند و متاسفانه اکثر بی خانمانها و الکلیها را هم تشکیل می دهند!که البته تفسیر بسیاری بر این است که این مسئله سیاست استعماریست تا آنها را در جامعه مطرود سازند! حالا کاری به آنها نداریم اما در همین ایران ما جوانانمان معتاد و بیکارند بی آنکه هزار ریال حقوق بیکاری بگیرند!تازه در آنجا کار هست اما اینجا کار هم نیست حتی اگر اهل کار باشند اگر آن سیاست استعماریست این یکی را چه بنامیم؟
آلبرت اینشتین:دو چیز نامحدودند،یکی کائنات و دیگری حماقت بشر.در بی نهایتی کائنات شک دارم،اما از بی انتهایی حماقت بشر مطمئنم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1385ساعت 10 توسط حسن علیزاده |
|
|
ابتدا جند نکته:
از عزیزانی که برای برنامه میراث فرهنگی به موزه سعدآباد تشریف برده و پی به لغو برنامه برده بودند،پوزش می طلبم!(شرمنده آقای مشایی که برنامه را بهم زده بود!! بدون احترام به وقت مردم) ۲-اینروزها درگیرو و حسابی سرم شلوغ شده.هم جابجایی و رفتن به خانه جدید و در کنارش خرید وسایل منزل و... و هم اینکه باید به برداشت و دروی کلزا (دانه روغنی)هم برسم!! جالب اینکه من در عمرم رنگ کلزا را هم ندیده بودم اما امسال برای فرار از بیکاری و ایجاد منبع درآمد بناچار اینکار را انجام دادم آن هم در زمین اجاره ای و در شهری دیگر!! اینهم خودش یکجور ماجراجوییست دیگر... و اما ادامه ماجرا: در آن شب سرد و در دل جنگل پس از کمی تا قسمتی گم شدن،کلبه ای جنگلی و ییلاقی یافتیم که دیوارش تا یک متر از سطح زمین ارتفاع داشت و حدود ۲متر نیز فضای باز تا سقف چوبی آن فاصله وجود داشت.هر چند در فضای باز قرار داشتیم اما این مکان چند حسن داشت،یکی دیواره نرده ای که تا حدودی جلوی سوز باد را می گرفت،دیگری اینکه از بارش برف بر سرمان در امان بودیم و مهمتر اینکه جناب خرس باید کمی زحمت عبور از دیواره را برای خوردنمان می کشید و این خود بما فرصتی می داد تا غافلگیر نشده و براحتی سر سفره اش قرار نگیریم.البته آلاچیق درب ورودی نیز داشت که آنرا با الوارها و تنه درختان اطراف پوشاندیم و دوچرخه ها را نیز به آن تکیه دادیم. خدا نصیبتان نکند! با آن کیسه خوابهای زوار دررفته و کهنه(که توان تعویضش را نداشتیم)در آن سوز سرما باید شب را بسر می بردیم. آتش هم نمی توانستیم روشن کنیم،چون غیرقانونی بود و دوست نداشتیم قانون شکنی کنیم.بعلاوه فایده ای هم نداشت،زیرا به محض برخاستن دود آتش،هر جا هم که می بودیم بلافاصله سرو کله جنگلبانی و پلیس با هلی کوپتر پیدا می شد و دوست نداشتیم بعنوان یک ایرانی،به بی مبالاتی به قانون متهم شویم...خلاصه هرچی لباس داشتیم پوشیدیم و مثل فضانوردها راه میرفتیم!! بارش برف هم شدیدتر شده بود،و امیر که در آن هیرو ویری مشغول فیلمبرداری بود ناگهان دوربین را به سمت من گرفت و ضمن شرح اوضاع پریشانمان(بی پولی،بی غذایی،سرما،و...)پرسید:حسن جان:نونت نبود آبت نبود و...و اینکه در آن دم واقعا احساسم از اینکار چیست؟در آن لحظه، جدا" حرف دلم بزبان آمد که فیلمش هم هست و عین آنرا می نویسم که گفتم:با تمام سختیهایش این بهترین کاریست که انجام می دهم و از انجامش هم راضیم و الان دارم بهترین لذت دنیا را می برم!!! و اضافه کردم که محال است که آقای رفسنجانی با آن ثروت و قدرت،مثل حالت فعلی من از زندگیش لذت ببرد! حتی اگر بر تخت زرین و جای گرم و نرم آرمیده باشد!!! نکند شما نیز در عقل ما شک دارید؟!! در طول راه بسیاری حرفها بما زده می شد که یکی اش هم این بود که: مگر دیوانه اید؟ ما هم جوابمان این بود:اگر عاقل بودیم که با دوچرخه راه نمی افتادیم به دور دنیا. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 خرداد1385ساعت 19 توسط حسن علیزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد4 آبان1349 اردبیل -در مدت4سال و 3ماه همراه با دوستم بعنوان اولین ایرانی دور دنیا را در 5 قاره با دوچرخه رکاب زدیم(از شهریور79 تا آذر 83).. تجربیاتی را که در طول سفر بدست آوردم قادر نبودم پشت میز هیچ دانشگاهی بیاموزم و آرزو دارم که امکان انتقال آنرا به علاقمندان بیابم (از طریق چاپ کتاب و البته بدون سانسور)فیلم سفرمان هم در فستیوال میلان-آبان85-برنده دیپلم افتخار گردید.برای دیدن جزئیات-عکسها و روزنامه ها لطفا دیدن فرمایید از سایت: http://pedal4peace.free.fr
|
| پیوندهای روزانه |
|
راهنمایی برای علاقمندان سفر با دوچرخه دوستان علاقمند به دانستن مراحل این کار،سوابق،مشکلات پیش از سفر و ...را در این صفحه ببینند آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|