تبليغاتX
سفر نامه دور دنیا(به۵ قاره) و روزنگاری
(آزادی بیان،حقوق زن=حقوق بشر) ای زبردست ز یردست آزار×××گرم تا کی بماند این بازار

این نکته را اشاره می کنم که مطالب وبلاگ را بدون مراجعه به یادداشتهای دفتر خاطراتم می نویسم  که مسلما ذکر نکاتیست که در ذهنم مانده و یقینا اگر روزی کتابی بچاپ رساندیم گویاتر و کاملتر خواهد بود.

کم کم به لس آنجلس یا تهرانجلس میرسیدیم و در این مدت با آرش کمابیش در ارتباط بودیم که گزارشگر ورزشی بود و بعدا از دوستان گرامی و یا بهتر بگویم مانند برادر عزیزمان گردید.در ورودی شهر نیز آرش-بهروز و عده دیگزی از دوستان به استقبالمان آمده بودند و پس از مدتها باز در حلقه دوستانی ایرانی قرار می گرفتیم.دوستانی که تا انتهای سفرمان نگرانمان بودند و همه جوره سعی در حمایتمان داشتند( بهروز-کامی-آرش و...)و البته در همان بدو ورود بما ندا دادند که جو لس آنجلس جور خاصی است و اگر احیانا حرفهایی گزنده و یا قضاوتهایی عجولانه نسبت بما داشتند به دل نگیریم.ما هم البته آمادگیش را داشتیم.گاهی خارجیها به شوخی یا در لفافه ما را با واژه تروریست و ... می نواختند و گاهی نیز هم میهنان ماموران و جاسوسان و عاملان این و آن خطاب می کردند! و از صمیم قلب باید بگویم که اگرچه از حرفهای ناروا شاید دلگیر می شدیم اما واقعا هیچگاه نشد که کینه بگیریم و یا برخورد منفی نشان بدهیم.بقول امیر ما چوب دو سر طلایی بودیم که آن طرفیها ما را عامل و جاسوس می نگریستند و اینوریها هم غیر خودی.(توی پرانتز بگویم که حتی یکبار مسئول حراست دانشگاه... بما گفت که: شما مشکوکید!چون تیمهای مختلف با آنهمه حراست و مراقب همیشه یکی دو تا پناهنده دارند اما شما دوتا بدون داشتن ناظر باز هم به ایران برمی گردید!! لابد برای همین هم بوده که در سال ۸۴ وقتی از افتخارآفرینان ایران با حضور آقای خاتمی-رییس جمهور وقت-تجلیل می کردند،اسم ما هم بود و فیلم ما را هم در مراسم و هم از شبکه خبر پخش کرده بودند اما خودمان روحمان هم خبر نداشت، و بعدا از فدراسیون ماجرا را شنیدیم!! حتی با یک تلفن خسته نباشید هم بما نگفتند!!....)باز زدم به صحرای کربلا....

خلاصه در مدتی که در لس آنجلس بودیم به لطف همین دوستان اندک ایرانی ملاقاتی در شهرداری لس آنجلس برایمان ترتیب داده شد و در مراسمی رسمی پس از ملاقات،نشان طلایی کالیفرنیا را که فقط به سفرا و کنسولهای کشورها می دهند به ما بعنوان سفرای صلح ملت ایران اهدا نمودند.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 0  توسط حسن علیزاده | 
همانطور که گفتم از جامعه آمریکا تصویر روشنی نداشتیم،اما کم کم دستگیرمان شد که آدمهای خوبی هستند،در بین ملتهای پیشرفته،در کنار کاناداییها خونگرمترین به حساب می آیند و راحت با آدمی هم صحبت می شوند.برخوردهایشان هم بسیار بی تکلف و راحت است بویژه در مناطق روستایی و کشاورزی...همیشه سرگرم کار هستند و بقول ایرانیهای مقیم،آنجا اسمش هست عمری کار و نه آمریکا. جاده یک را با تمام سختیهایش رکاب می زدیم و البته از زیباییهای منحصر بفردش لذت می بردیم. سواحل اقیانوس آرام و جنگلهای زیبا و بویژه جنگل Red Woodsکه درختان فوق العاده قطور و مرتفع را در خود جای داده است.درختانی که در طول سالیان بعضی از آنها دلش شکافته شده و براحتی یک ماشین از سوراخ تنه شان عبور می کند.(اگر بتوانم عکسش را خواهم گذاشت). جاده در عین زیبایی بسیار برای دوچرخه سنگین بود،حالا کم کم باز کیسه مان ته می کشید و از سوی دیگر در اثر نداشتن استراحت و رکاب زدن متوالی فرسوده هم شده بودیم.امیر بشدت مریض حال بود اما طفلک با همان حال نزار باز هم رکاب میزد.چاره ای هم نبود باید پیش می رفتیم تا موقعیت مناسبی فراهم شود.حتی یک روز با آن حالش ۲۲۰کیلومتر در آن جاده پرپیچ و خم و سربالاییهایش رکاب زد.غذایمان بیشتر مواقع کنسرو بود،اما بدلیل ضعف مفرط تصمیم گرفتیم با ته مانده های پولمان به رستوران برویم.برای امیر چند کاسه سوپ سفارش دادیم اما برای اینکه خرجمان زیاد نشود من به نان و پنیری اکتفا کردم.بارها از این کارها متقابلا انجام داده بودیم وبا خودمان هم تعارف نداشتیم.شانسمان رو کرد و کاری در یک مزرعه دست و پا کردیم و ۳روز مشغول شدیم و در این مدت حال امیر هم کمی بهتر شد.با اوضاعی که داشتیم،سخت ترین کارها هم برایمان راحت بود و با آنکه کار می کردیم اما باز کمی انرژی ذخیره می نمودیم....     

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 9  توسط حسن علیزاده | 
 

 دومین روز از ورودمان به آمریکا را در ایالت سرسبز واشنگتن رکاب می زدیم،اما از آنجا که از شهر بسیار زیبای ونکوور وارد اینجا شده بودیم لذا مناظرش در نظرمان عادی جلوه می نمود.اینرا هم اشاره کنم که تا پیش از ورود به آمریکا،اطلاعات آنچنانی از جامعه این کشور و بویژه ایرانیان آن نداشتیم و آن موقع خبری از رشد قارچی کانالهای  ۲۴ساعته فارسی زبان هم خبری نبود تا تصویری از آن بما ارایه دهد،هر چند که اکنون نیز این کانالها نمایانگر چهره واقعی و کامل ایرانیان آنسوی مرزها نیستند.                            بهرحال در حالیکه هوا بشدت هم بارانی بود،در حدود ۱۲کیلومتری شهر سیاتل،ناگهان دوچرخه من در گودال بزرگی افتاد و بیش از ده پره ققب دوچرخه ام شکست بطوریکه امکان تعمیرش وجود نداشت و چون شب نیز فرا رسیده بود،بناچار باید صبر می کردیم و فردا با دست دوچرخه را تا اولین تعمیرگاه حمل می نمودیم.مشغول میزان کردن دوچرخه بودیم که یک آقای آمریکایی بما نزدیک شد و پس از خوش و بش اولیه و آگاه شدن از مشکلمان،ملیتمان را پرسید که تا گفتیم ایرانی هستیم و پرچممان را نشان دادیم، گامی به عقب برداشت و با تعجب گفت:شما اولین ایرانیهایی هستید که در همان برخورد اول ملیتتان را فاش می کنید!و...که ما هم گفتیم:اولا ما مسافریم و گذری هستیم و شاید استدلالی از سوی ایرانیان  مقیم اینجا برای فاش نکردن ملیتشان باشد و از آن مهمتر ما با پیام صلح و بنام ایران رکاب می زنیم و تلاشمان هم این است که در حد توانمان ذهنیتهای منفی درباره ایرانیان را تغییر دهیم.پس از این صحبتها،تام میلر گفت که خانه پسرش در همان نزدیکی است و ما را به آنجا دعوت نمود و روز بعد هم به اتفاق دوچرخه را برای تعمیر بردیم و در فاصله زمانی تعمیر دوچرخه نیز ما را به دانشگاه محل کارش برد و به همکاران و دانشجویان معرفی نمود.تام میلر انسانی بسیار ساده و خونگرم بود و مدتی نیز داوطلب خدمت در صلیب سرخ در خاورمیانه و کشورهای مصر و عراق بوده است. اینرا هم بگویم که پس از تعمیر دوچرخه و پرداخت ۱۰۰دلار هزینه آن مخمان سوت کشید.با این پول در ایران میشد موتور پیکان را پیاده نمود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 15  توسط حسن علیزاده | 
ورود ما به آمریکا از مرز ونکوور هم در نوع خود داستان جالبیست.خاک کانادا را براحتی ترک کرده و به محدوده گمرک آمریکا رفتیم.ابتدا پلیس مرزی بخیال اینکه شهروند کانادا یا آمریکا هستیم، کاری بما نداشت و لی وقتی گذرنامه ها را نشانش دادیم ما را بسمت دفتر راهنمایی نمود.و در عین ناباوری ما نه از ما انگشت نگاری کردند و نه وسایلمان را بازرسی نمودند!پیش خود فکر کردیم که شاید چون مرز زمینی است یا امکانات انگشت نگاری ندارند و یا اینکه سختگیریها فقط مختص سفرهای هواییست، اما اینگونه نبود زیرا به چشم خود دیدیم که از خانم سالخورده ای در حال انگشت نگاری بودند و وسایل بقیه مسافران را هم زیرو رو می کردند و توسط سگها  به داخل ماشینها هم سرک می کشیدند.و دریافتیم که آنها به احترام روح ورزش و کاری که ما انجام می دادیم هیچ بدبینی نسبت بما نداشتند.هرچند باید یادآوری کنم که این اتفاق پیش از حادثه یازده سپتامبر بود وگرنه به این راحتی هم برخورد نمی شد. بهر حال وارد خاک آمریکا شدیم و از جاده ساحلی شماره یک که در کنار اقیانوس آرام واقع شده شروع به رکابزنی نمودیم،جاده ای که فوقالعاده زیباست اما برای دوچرخه اصلا مناسب نیست چرا که هم بسیار باریک است و هم اینکه سربالاییهای بسیار شدیدی دارد.هر چند که مرغ ما یک پا داشت و تمام این جاده را تا جنوب رکاب زدیم.           این هم مقاله ای در ستایش دور زدن دنیا  با عنوان : " و جاده عروسم می شود" چاپ شده در نسیم هزار-شماره ۶        http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=103         

                                                        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 11  توسط حسن علیزاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
متولد4 آبان1349 اردبیل -در مدت4سال و 3ماه همراه با دوستم بعنوان اولین ایرانی دور دنیا را در 5 قاره با دوچرخه رکاب زدیم(از شهریور79 تا آذر 83).. تجربیاتی را که در طول سفر بدست آوردم قادر نبودم پشت میز هیچ دانشگاهی بیاموزم و آرزو دارم که امکان انتقال آنرا به علاقمندان بیابم (از طریق چاپ کتاب و البته بدون سانسور)فیلم سفرمان هم در فستیوال میلان-آبان85-برنده دیپلم افتخار گردید.برای دیدن جزئیات-عکسها و روزنامه ها لطفا دیدن فرمایید از سایت: http://pedal4peace.free.fr

پیوندهای روزانه
راهنمایی برای علاقمندان سفر با دوچرخه
دوستان علاقمند به دانستن مراحل این کار،سوابق،مشکلات پیش از سفر و ...را در این صفحه ببینند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
سایت دور دنیا در طول سفر
آرشیو عکسهای سفر دور دنیا
آزاده بهشتی
مسیح علی نژاد
محمدعلی ابطحی
نگین حسینی
خبرنگاران صلح-مزدک
عباس عبدی
مسعود بهنود
مصطفی قوانلو قاجار
ققنوس-زهرا جعفرآبادی
گیسو
سارا امت علی
صبا-دیاری
گلستان ادب-نگار
فرهنگي سايه
نسیم نبیونی
سپیده-جهانگردی
سوگل-مهدیه
شهره
یاسمین
گاهنامه
لاله اشک خوانسار
جزیره بی خیالی-سحر طلوعي
سودابه
به تماشای آب های سپید
فخرالسادات محتشمی پور
لیلون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM