تبليغاتX
سفر نامه دور دنیا(به۵ قاره) و روزنگاری
(آزادی بیان،حقوق زن=حقوق بشر) ای زبردست ز یردست آزار×××گرم تا کی بماند این بازار

قبلا نیز این مطلب را نوشته بودم اما برای رعایت ترتیب نوشتاری و هم شاید برای برخی دوستان خواندنش جالب باشد دوباره می نویسم.

در طول سفر، معمولا ما را به مراکز گوناگونی مانند کلیسا-دانشگاه-مدارس-انجمنها و... جهت صحبت درباره سفرمان دعوت می نمودند که اکثرا هم این دعوتها پس از درج وپخش خبرمان در رسانه های هر منطقه صورت می گرفت و آنان از حرکت ما و حضورمان در شهر و کشورشان آگاهی یافته و از طریق ای میل یا رسانه مربوطه با ما ارتباط یافته وبه مراکزشان دعوت میکردند. محور صحبتها هم معمولا از خاطرات سفرمان و وضع ایران را در برمیگرفت و نوبت که به سوالات حاضران میرسید  تقریبا همه جا یکسان بود.مانند دلیل اجبار در پوشش زنان ایرانی-حقوق بشر-دلیل دشمنی ایرانیان با غرب!! و...سوالاتی از این دست....پس از اتمام برنامه هم همیشه عده ای ما را دوره کرده و گرم صحبت میشدند.یکی از  موارد دعوتها درشهر دنور  ایالت کلرادو  رخ داد که در کلیسایی حضور یافته بودیم و صحبتهایمان که تمام شد،  طبق معمول گروهی دور مرا گرفته و عده ای هم امیر را احاطه کرده بودند و گفتگوها و پرسشهای متنوعی به میان کشیده می شد.در بین حاضران ناگهان  یکی از  حضار با امیر شروع به صحبت به زبان فارسی مینماید و از وی سوالاتی در مورد سفر و اینکه از کجای ایران هستیم و غیره می پرسد و باهم همکلام میشوند. من تا آن لحظه در نقطه ای دیگر بودم و پس از اینکه اطرافم کمی خلوت تر شد متوجه  مرد بلندقامتی شدم که به همراه امیر بسمت من آمد و به زبان آذری (با لهجه تبریزی) شروع به احوالپرسی نمود و سراغ بربری را هم گرفت.من که حسابی غافلگیر شده بودم رو به امیر گفتم: در این جمع آمریکایی چطورشد که  این آقای تبریزی را پیدا کردی؟؟که با خنده امیر و آقا تقی روبرو شدم..آن آقا تبریزی نبود بلکه آمریکایی بود و اسمش هم تت استوارت بود که خودش اسم ایرانی تقی را روی خودش نهاده بود.در صحبتهایمان معلوم شد که آقا تقی بواسطه شغل پدرش که در قبل از انقلاب  رییس بیمارستانی آمریکایی در تبریز بوده، از ۱سالگی تا ۱۳سالگی را در ایران و شهر تبریز بزرگ شده و لذا اول آذری و سپس فارسی را یاد گرفته است.برای همین  فارسی را هم با لهجه آذریهای خودمان صحبت میکرد.آقا تقی پس از انقلاب ناچار به ترک ایران شده بود و جالب بود که خودش را ایرانی می دانست نه آمریکایی.و در لابلای صحبتها اگر می خواست مثلا در مورد خاصی حرف بزند میگفت:ما ایرانیها فلان اخلاق را داریم ،از فلان چیز خوشمان می آید و ....یک خاطره هم از سفرش به ایران پس از روی کار آمدن آقای خاتمی می گفت که: در تهران مشغول رانندگی بوده که نیروی انتظامی متوقفش کرده و چون ظاهرش را غریبه و خارجی تشخیص داده لذا  درخواست مدارک می نماید.آقا تقی هم برای اینکه مبادا آمریکایی بودنش  موجب دردسر و سین جیم بشود جواب میدهد که هیچ مدرک شناسایی ندارد و البته  مامور هم قبول نمی کند.تا اینکه بزبان آذری می گوید که جناب سروان من در این شهر غریب و مهمانم و برای کار واجبی مجبور شدم که ماشین آشنایان را بردارم و....که همین هم باعث میشود پلیس آقا تقی را به حال خودش رها بگذارد و باور کند که وی ایرانی است و نه خارجی!

 

در اینجا اشاره ای هم به دیدار با آقای اسفندیار بهارمست می کنم که انسان بسیار با شخصیت و متینی هستند.ایشان رییس کمیته داوران فوتبال آمریکاست و در جام جهانی نیز سوت زده و داور دیدار جنجالی نروژ-برزیل هم بوده است.آقای بهارمست از حضور تیم فوتبال ایران در آمریکا خاطراتی جالب و نیز تاسف آور نقل می کرد که دیگر اشاره ای نمی کنم زیراهمه ما بی برنامگیها و مدیریتهای ضعیف و دخالتهای آدمهای غیر متخصص در امور مختلف را بارها و بارها شنیده ایم و می دانیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 11  توسط حسن علیزاده | 
این روزها بحث انتخابات است و همه جا هم شلوغ بازی.با آنکه دوست داشتم نظرم را برای خودم نگه دارم اما ضمن احترام به نظرات دیگران و بخاطر اصرار برخی از دوستان نظر شخصی ام را در این مورد می نویسم.۱-حتما شنیده اید که در مراسم بازیهای آسیایی دوحه ابوریحان بیرونی،رازی،ابن سینا و... را عرب معرفی کرده اند!وحتما این را هم شنیده اید که موقع اهدای مدال رضازاده کشورش را جمهوری عربی ایران معرفی کرده اند.یاحق کشی داوران را در مورد ورزشکاران ایرنی می دانید و اینکه کسی نیست از حقشان دفاع کند(بهتر بگویم که:نمی تواند دفاع کند).این از امور غیر سیاسی حضرات.    

۲-خسارت ما از حمله عراق چه شد؟چه کسی باید حق ما را بگیرد؟در کشورهای خارجی با ایرانی و گذرنامه ایرانی بدترین برخوردها را می کنند،مسئول این توهینها کیست؟تغییر نام خلیج فارس را چه کسی پاسخ مناسب داده است؟سهم ۵۰درصدی ما از خزر به۱۳درصد کاهش یافت (در زمان جناب خاتمی). همسایه ما(شوروی) مرد آنوقت اموال ما راهم به عنوان ارث بین بچه هایش تقسیم کردند!!مسئول این خیانت به منافع ملی کیست؟

۳-۳۵۰میلیارد پول بی سند شهرداری تهران چه شد؟(درزمان جناب احمدی نژاد و شورای اصولگرایان) یا مگر نه اینکه استثمار بد است؟چرا دولت ما عده ای را بنوان معلم حق التدریس استخدام می کند اما حقوقشان را به نصف می پردازد،حقوق روزهای تعطیل را هم ازشان کم می کند و از بیمه کردنشان هم ابا دارد؟چرا باید کارگران از کوچکترین مزایای زندگی بی بهره باشند؟چه فرق است بین ما و استکبار جهانی؟ آنها زورشان می رسد که ما و جهان سوم را استثمار کنند ما هم زورمان به استثمار مردم خودمان می رسد.چرا نفت ۷۰دلاری با نفت ۸دلاری هیچ تفاوتی در اوضاع کشور ایجاد نمی کند؟وعده ژاپن اسلامی آقای حداد عادل و نیز آوردن پول نفا بر سر سفره ها چی شد؟و هزاران نمونه از این چراها و بی کفایتیها.

۴- صدام هم با ۹۹درصد رای انتخاب شده بود!و در دادگاهش نیز خود را رییس جمهور منتخب می نامید. حسنی مبارک هم رییس جمهور منتخب است مثلا، و این انتخاب را قصد دارد که به فرزندش جمال مبارک منتقل کند مانند حافظ اسد که به پسرش بشار اسد منتقل نمود!!! نمایش شکل مار با نوشتن کلمه مار زمین تا آسمان فرق دارد.

۵-کاری به انتخابات آزاد و حضور نمایندگان همه سلیقه ها و اندیشه ها ندارم،فقط  یکی از مسائل بالا به تنهایی برای عدم رای دادن دلیلی کافی هست.هرکس که مسایل بالا برایش بی اهمیت بود برود رای بدهد تا شریک افتخارات آقایان در اموری نظیر مسایل فوق باشد.شرکت در انتخابات برای نظام و بویژه رای دادن به اصلاح طلبان رانده از قدرت و پیروزی آنها به نفع اصلاحات است ولی به نفع کشور و مردم نیست،زیرا همان افراد سر کار می آیند و هر روز هم بیش از پیش کشور به قهقرا می رود،هر کس هم که بیاید وضع همین است چرا که ریشه کار جایی دیگر است.البته رای ندادن هم آنچنان تاثیری ندارد (بقول شاملو دست خالي فقط بدرد كوبيدن بر سر خودمان مي خورد )دادن و ندادن رای در حقیقت عملی خنثی است.فقط شریک جرم خرابکاری نمی شوم و لااقل وقتم را هم تلف نمی کنم و کماکان شناسنامه ام را سفید نگه می دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 7  توسط حسن علیزاده | 

در ابتدای مطلب،به این مسئله اشاره کنم که سیستم جمهوری اسلامی بسیار شبیه به سیتم موجود در آمریکاست،و همه چیز به پول بسته است.با این تفاوت که امکانات اینجا اصلا قابل مقایسه با آنجا نیست.(از نظر اشتغال،تحصیل، و امکانات دیگر)مثلا باید برای بیمه شدن حتما یا باید کارمند دولت باشی یا اینکه شخصا خود را بیمه کنی درست مثل ایران،یا از حقوق بیکاری خبری نیست و یا برای تحصیل پول بسیار مهم است و....اما در اروپا همه از حداقل حقوق بیکاری و بیمه درمانی همگانی برخوردارند... پس از بازگشت دوباره به دنور،به همراه آقا خسرو به بیمارستان رفتیم و برخلاف ایران خودمان که تا پول نپردازی از بستری شدن خبری نیست،بلافاصله مرا پذیرش کردند بدون آنکه حتی کارت شناسایی بخواهند و برای پرداخت هزینه هم گفتند که صورتحساب را به آدرسی که می دهم ارسال خواهند کرد.! یعنی کاملا سیستمی انسانی همراه با اعتماد متقابل...بارها در ایران شنیده و خوانده ایم که بیماری بدلیل نداشتن پول فوت شده یا  بستری نکرده اند و..

بهرحال،چند پزشک متخصص ورزشی بالای سرم آمدند و تستهای گوناگون و عکسبرداری و ... و سپس بدترین خبر ممکن را دادند:نیاز به جراحی دارم و تا ۲سال هم نمی توانم دوچرخه سواری کنم. دنیا دور سرم می چرخید و غم سراسر وجودم را فرا گرفته بود.با امید دادنهای آقا خسرو بیمارستان را ترک گفتیم تا دنبال راه چاره ای باشیم.و دست تقدیر دکتر عرفان را مانند فرشته نجاتی سر راهمان قرار داد. دکتر عرفان بازیکن تیم فوتبال شاهین بوده و از ۴۰سال پیش به آمریکا مهاجرت کرده است.بخاطر رفتارهایی که دیده بود از جامعه ایرانی فراری بود اما وقتی ماجرای ما را به ایشان خبر داده بودند با وجودیکه در کار پژوهش و تدریس بود و بیمار نمی پذیرفت اما حاضر به ویزیت من شده بود.پس از معاینه پای من، نظر پزشکان در مورد نیاز به جراحی را تایید نمود اما گفت که با صرف وقت و روش ابداعی خودش در طب سوزنی و نیز با فیزیوتراپی پای مرا درمان می کند تا بتوانم دوباره به راهم ادامه دهم و به قولش نیز وفا کرد آن هم بی انکه دلاری طلب نماید در حالیکه اگر هزینه ها را حساب می کردیم شاید بیش از ۵۰هزار دلار می شد.ایشان حتی داروها را هم شخصا برایم تهیه می نمود و من ادامه و پایان کارم را مدیون محبتهای ایشان می دانم.و نیز دوستان عزیز ایرانی مانند رضا و خسرو و دیگران که هر روزه زحمت رساندن مرا تا مطب دکتر بعهده گرفته بودند و یا هاشم که هر روز مارا به باشگاه ورزشی برای حفظ آمادگی می برد....

ضمنا ۱۶ آذر دومین سالگرد بازگشتمان به کشور است. این هم مقاله ای از دوست نازنینمان مزدک علی نظری از  خبرنگاران مستقل در این مورد: http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=233

                       این هم عکسی با دکتر عرفان در دفتر کارشان

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 10  توسط حسن علیزاده | 

ما در دنور با دوستان بسیار عزیزی آشنا شدیم که محبت زیادی در حق ما داشتند.دوستان ایرانی ما را به هتل یک همشهری اردبیلی بردند و ما مدت اقامت اولیه مان را در هتل ایشان بودیم و البته اسما در هتل بودیم و تمام اوقاتمان با دوستان تازه و در منازل آنها می گذشت.همه که متوجه لنگیدن پای من شده بودند نگران بودند و انگار از همه بی خیالتر خودم بودم،زیرا امیر هم نگران بود.آخه من سلاها پیش در همین ایران خودمان و هنگام زدن دور ایران دچار ورم شدید زانو شده بودم و ۶روز تمام را با تکیه بر قدرت یک پا رکاب زده بودم و این دفعه هم خیال می کردم که اوضاع همینگونه است و خوب می شوم. با اصرار دوستان پیش پزشک رفتیم و ایشان که یک خانم امیکایی بودند کلی دارو دادند و کمپرس مکرر یخ تجویز کردند و ۲هفته هم استراحت!و قرارمان شد که همه نکات گفته شده را رعایت نمایم.

من و امیر فقط ۲روز اختلاف سنی داریم.من ۴آبانم و امیر ۲ آبان.خلاصه چند روزی بود که به دنور رسیده بودیم و از چیزی هم خبر نداشتیم که روز ۳آبان دنبالمان آمدند و ومای بی خبر را به مهمانی بردند،مهمانیی که عزیزان هموطن با آگاه شدن از تاریخ تولدمان که در سایتمان نوشته شده بود برایمان گرفته بودند و هرکس کاری را عهده دار شده بود،از پختن کیک و  غذا و دی جی و...خلاصه کلی شرمنده محبتهایشان شدیم و شب خوبی را داشتیم.مخصوصا که روحمان هم خبر نداشت.

پس از اتمام چند روز استراحت،در حالیکه هنوز می لنگیدم و علیرغم میل دوستان،براه افتادیم.اما همه از امیر قول گرفتند که اگر اوضاعم بدتر شد خبرشان کند.تا شهر پورت مورگان در حدود ۱۰۰کیلومتری دنور رکاب زدیم و اصلا اوضاع جسمی مناسبی نداشتم.در یک هوای سرد به یک متل کوچک رفتیم و از امیر قول گرفتم که تا فردا صبح را صبر کند تا ببینیم که درد کم می شود یا نه؟!! خیلی سخت بود.هر لحظه ورم پایم بیشتر می شد تا جایی که نای ایستادن روی پای چپ را نداشتم.درد پا ناراحتم نمی کرد اما اینکه وقفه ای در ادامه راهمان پیش می آمد حسابی کلافه ام کرده بود بویژه که بیمه و یا حامی مالی آنچنانی هم نداشتیم و بدون بیمه هزینه های درمان هم در آمریکا بسیار بالاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 22  توسط حسن علیزاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
متولد4 آبان1349 اردبیل -در مدت4سال و 3ماه همراه با دوستم بعنوان اولین ایرانی دور دنیا را در 5 قاره با دوچرخه رکاب زدیم(از شهریور79 تا آذر 83).. تجربیاتی را که در طول سفر بدست آوردم قادر نبودم پشت میز هیچ دانشگاهی بیاموزم و آرزو دارم که امکان انتقال آنرا به علاقمندان بیابم (از طریق چاپ کتاب و البته بدون سانسور)فیلم سفرمان هم در فستیوال میلان-آبان85-برنده دیپلم افتخار گردید.برای دیدن جزئیات-عکسها و روزنامه ها لطفا دیدن فرمایید از سایت: http://pedal4peace.free.fr

پیوندهای روزانه
راهنمایی برای علاقمندان سفر با دوچرخه
دوستان علاقمند به دانستن مراحل این کار،سوابق،مشکلات پیش از سفر و ...را در این صفحه ببینند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
سایت دور دنیا در طول سفر
آرشیو عکسهای سفر دور دنیا
آزاده بهشتی
مسیح علی نژاد
محمدعلی ابطحی
نگین حسینی
خبرنگاران صلح-مزدک
عباس عبدی
مسعود بهنود
مصطفی قوانلو قاجار
ققنوس-زهرا جعفرآبادی
گیسو
سارا امت علی
صبا-دیاری
گلستان ادب-نگار
فرهنگي سايه
نسیم نبیونی
سپیده-جهانگردی
سوگل-مهدیه
شهره
یاسمین
گاهنامه
لاله اشک خوانسار
جزیره بی خیالی-سحر طلوعي
سودابه
به تماشای آب های سپید
فخرالسادات محتشمی پور
لیلون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM