تبليغاتX
سفر نامه دور دنیا(به۵ قاره) و روزنگاری
(آزادی بیان،حقوق زن=حقوق بشر) ای زبردست ز یردست آزار×××گرم تا کی بماند این بازار
    رکاب زدن در مسیرهای مرکز آمریکا هم برای خودش عالمی داشت.ایالتهای مرکزی آمریکا به نسبت شرق و غرب کشور از تنوع مهاجرین کمتری برخوردار است و به اصطلاح مردمش آمریکایی تر  هستند و  نسبت به آمریکا تعصب دارند.در این قسمتها ماشینهای خارجی کمتری سوار می شوند و اکثرا از ماشینهای آمریکایی با نیت حمایت از صنایع آمریکا استفاده می کنند.و چون بیشترشان به کار کشاورزی و دامداری مشغولند با لباس و کلاههای کابویی سوار وانتهای گنده می شوند....با دوستان به یک رستوران رفتیم که همه کارکنانش لباس کابویی داشتند و در و دیوار رستوران پر بود از بریده کراواتهایی که اسامی صاحبانشان هم بر رویشان نوشته شده بود و متعلق به کسانی بود که نادانسته با لباس رسمی به آنجا رفته بودند و یا مهمانانی  که میزبانانشان  عمدا آنها را به این رستوران می آوردند تا کمی بخندند،البته بر سر در رستوران علامت قیچی بزرگی برای هشدار خودنمایی می کرد که ظاهرا خیلی افراد توجهی به آن نداشتند. مرکز آمریکا پر است از مزارع و دامداریهای بزرگ که بوی نامطبوع گاوداریها تا فرسنگها به مشام میرسد.تصور کنید که در حال رکاب زدن و تنفس عمیق و تند تند، از چنین مکانی هم گذر کنید و آنوقت این مزرعه تمام نشده به مزرعه بعدی برسید!....  تولید و فروش پرچم یکی از کارهای پردرآمد در آمریکاست و اغلب آمریکاییان پرچم کشورشان را سر در خانه ها و یا روی اتومبیلهایشان نصب می کنند و یکی از این کابویها که کنار مزرعه اش تپه ای از کود حیوانی انباشته بود،از آنجا هم دریغ نکرده و پرچم آمریکا را روی قله فضولات حیوانی نصب کرده بود.البته این نکته را هم اشاره کنم که تلقی آنها از همه چیز و حیوان با فرهنگ ما تفاوتهایی دارد و برای همین است که مثلا آرم دموکراتها الاغ و سمبل جمهوریخواهان فیل است.پس از یازده سپتامبر،منازل و ماشینهای مهاجران را راحتتر می شد تشخیص داد زیرا آنها برای اینکه علاقه شان را به آمریکا نشان داده و از خطرات احتمالی ضد خارجیان که اصطلاحا به گردن قرمز(Red Neck)معروفند،در امان باشند چندین و چند پرچم را در گوشه کنار نصب کرده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 12  توسط حسن علیزاده | 
بالاخره پس از بهبودی کامل پای چپم،با بدرقه دوستان خوبمان دنور را به مقصد شرق آمریکا ترک نمودیم.پس از  آن نگرانی از ناتوانی از ادامه راه،رکاب زدن حال دیگری داشت و مسلما ادامه راه را مدیون محبتهای دوستان و بویژه دکتر عرفان بودم.حتما در مورد طوفانهای شدید آمریکا شنیده اید.نزدیک غروب یکی از روزها و در ایالت آیووا باد شدیدی درگرفت که در ابتدا  موجب خوشحالیمان نیز شد زیرا در جهت موافق حرکتمان بود و بدون آنکه فشاری به پدالها بیاوریم با سرعت ۴۰-۵۰کیلومتر در ساعت حرکت می کردیم.اما کم کم تمتم اطراف را گردو غبار فرا گرفت و به زحمت می توانستیم چندمتر جلوتر را ببینیم، ماشینهایی که از روبرو می آمدند در تاریکی گردو غبار گم بودند و فقط نور چراغشان دیده می شد.به زحمت توانستیم خودمان را کنترل کرده و کنار بکشیم و در حالیکه هر لحظه بر سرعت باد افزوده می شد،خود را به پای درختی رسانده و دوچرخه ها را خوابانده و پای درخت پناه گرفتیم.شانس آوردیم که در هسته اصلی توفان قرار نداشتیم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمان می آمد.ساعتی گذشت و دوباره هوا روشن شد اما وزش باد همچنان ادامه داشت و ما از دیدن قیافه همدیگر جا خورده و زدیم زیر خنده. قیافه هایمان شده بود عین حاجی فیروز و رنگ دوچرخه ها و وسایلمان زیر لایه ای از غبار پنهان شده بود.زنجیرها  را تمیز کرده و با همان وضع براه افتادیم و ساعتی بعد به اولین متل رفتیم.صاحب هتل با دیدن ما در شگفت شده و ما را در جریان اخبار طوفان قرار داد.مرکز اصلی تندباد در ایالت یوتا بود و درختان بسیاری را از ریشه کنده و موجب خسارتهای زیاد و قطعی برق در چند ایالت شده بود. بعدها در خبرها شنیدیم که حدود یک میلیون و دویست هزار نفر برقشان قطع بوده است.به هر حال وقتی دوش گرفتیم وان حمام از  لایه ای از گل و لای پوشیده شده بود و با آنکه وسایلمان را حسابی تکان داده و تمیز کردیم اما باز هم تا مدتها از ساک و برخی وسایلمان بوی خاک می دادند.                           

راستی باز هم شانس آورده ایم که از اینگونه بلاها در کشور ما یافت نمی شود وگرنه معلوم نبود با این مدیریتهای هردمبیلی چه بر سر مردم می آمد.ما این همه گاز داریم و  در این هوای سرد در کردستان دچار قطعی گاز می شوند،شاید هم خانه گرم حق مسلم ما نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 10  توسط حسن علیزاده | 
یکی از دوستان بسیار خوبمان در دنور هاشم-بچه ارومیه - بود که ورزشکار هم بود و خیلی بما لطف داشت و برایمان زحمت کشید.هاشم خان هر روز هفته یا لااقل ۵روز در هفته و هربار بمدت ۵ساعت از وقتش را با ما صرف می کرد و دنبالمان می آمد و باهم به باشگاه مجهز YMCAمیرفتیم و سخت ورزش می کردیم.حتما می دانید که در آمریکا همه سخت درگیر کار هستند و کمتر کسی در روزهای عادی وقت آزاد پیدا می کند،بطوریکه ایرانیهای آنجا از شدت کار زیاد اسم آمریکا را گذاشته بودند عمری کار! اما هاشم از این امر مستثنی بود و با آنکه درآمد خیلی خوبی هم داشت اما خیلی کم کار می کرد یا بهتر بگویم که مدیریت کار را انجام می داد و دیگران برایش کار می کردند و کارش طوری نبود که حضور دایم و اجباری در محل کارش داشته باشد.خانواده خوبی هم داشت.همسری آمریکایی و دو پسر گل و مودب بنامهای آریا و آرمان....اغلب ایرانیها از نگهداری حیوان بویژه سگ در داخل خانه بیزارند و هاشم هم یکی از آنها بود.اما همسر و بچه هایش مانند وی فکر نمی کردند و سگ کوچولویی داشتند که تا هاشم را می دید از خونه بیرون می رفت.هاشم تعریف می کرد که در همه چیز با همسرش توافق دارد الا نگهداری سگ آنهم در داخل خانه.(البته شبها برای خواب به لانه اش در پارکینگ می رفت) همسرش یک سگ خیلی بزرگی داشته که دایم خانه را به هم می ریخته  و هر کاری هم می کرده نمی توانسته سگ را از خانه دور بکند تا اینکه یک روز که همسرش در خانه نبوده شیطنت کرده و سگ را پشت وانت گذاشته و در فاصله ۳۰۰کیلومتری رهایش می کند.تا یک هفته از سگ خبری نبوده و همسرش به هر دری می زند و چون پیدایش نمی کند در روزنامه ایالتی دنور پست عکس و آگهی اش را می زند و پس از مدتی هم یابنده سگ زنگ می زند و بالاخره سگ برمی گردد.هاشم که حسابی حالش گرفته شده بوده این بار در فرصتی دیگر سگ را سوار کرده و این بار در ایالتی دیگر رهایش می کند و بالطبع آگهی نیز در یافتنش موثر نمی افتد و پس از چند روز ،بالاخره با همسرش توافق می کنند که سگی در خانه داشته باشند اما از نوع ریزه میزه اش.

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 11  توسط حسن علیزاده | 

ایرانیهایی که به هر دلیلی از ایران بیرون می روند،ناچارند برای گرفتن اقامت در کشورهای خارجی دلیل قانع کننده ای به اداره مهاجرت آن کشور برای ماندن ارائه دهند.از دلایل سیاسی گرفته تا مسایل اجتماعی، کار، ازدواج و غیره.

یکی از ویژگیهای هر سفری دیدن آدمهای گوناگون است با خصوصیات خاص خودشان.ما هم  یکی از اصلی ترین اهدافمان در طول سفر این بود که با آدمهای مختلف و مرامهایشان آشنا بشویم.مثلا ما به معابد زیادی سر زده ایم،از معبد سیکها گرفته تا بودایی،بهایی،هندوها،موش پرستان، آلت پرستان،کلیساهای شاخه های متعدد مسیحیت،مساجد،خانقاههای مکاتب مختلف و غیره که در بسیاری از این مکانها دعوت به دینشان هم می شدیم و گاهی هم بحثهای طولانی صورت می گرفت و در موارد اندکی به دلخوری طرف مقابلمان نیز می انجامید(هر چه باشد ما دیگر برایمان عادت شده بود)ما فقط برای دیدن و دانستن  می رفتیم و صدالبته  خود را مجاز به ورود به حریم شخصی افراد و تفتیش عقیده نمی دانستیم اما وقتی ما را به کیش و آیینشان دعوت می کردند ناچار بودیم که از ابهامات سوال کنیم و اینجا بود که دلخوری پیش می آمد.

 و اما یکی از این مکانها که رفتیم برایمان بسیار جالب و در عین حال عجیب بود. به کلیسایی ایرانی دعوت شدیم و گمان می کردیم که با هموطنان ارمنی و مسیحی روبرو خواهیم شد.زمانی که وارد کلیسا شدیم مراسم آغاز گردیده بود و ما هم طبق عادت آرام در ردیف آخر مجلس نشستیم تا مراسم را بر هم نزده باشیم.وقتی وعظ و دعا و...تمام شد،جناب کشیش با صدا کردن اسامی برخی حاضران از آنان خواست که بخشهایی از کتاب مقدس را بخوانند و اینجا بود که بهتمان گرفت (زیرا قبلا در این مورد چیزهایی شنیده بودیم اما به چشم ندیده بودیم) .نامها،اسامی عربی و مسلمانی بودند. محمد،جواد، علیرضا و حسین و... در حال خواندن انجیل بودند. کاری به اینکه هر کس می تواند هر دینی را برگزیند ندارم و یا کاری هم به این ندارم که می گویند مسلمان زاده حق گرویدن به دین دیگری را ندارد.فقط از این در تعجب بودم که انسان برای رهایی از شرایطی خاص و پذیرفته شدن در جامعه ای جدید چه کارها که نمی کند!

وقتی مراسم مذهبی تمام شد و با هموطنان حاضر در مجلس گرم صحبت شدیم،در لابلای صحبتها  آرام می گفتند که برای خاطر گرفتن گرین کارت در ظاهر به مسیحیت گرویده اند وگرنه قلبا مسلمانند،یکی هم به طنز گفت که:محمد که برای ما کاری نکرد لااقل عیسی یک گرین کارت برایمان می گیرد!برخی هم می گفتند که قلبا به مسیح گرویده اند و رستگاری را در آن یافته اند.

بعدها در جاهایی دیگر با افراد قدیمی تری که برای خاطر اقامت تغییر مذهب داده بودند برخورد کردیم که همه تیپی هم بینشان دیده می شدند.برخی پس از گرفتن گرین کارت،قید کلیسا و کلا مذهب را زده بودند،یکی دیگر در عقیده جدید راسخ بوده و عباداتش را کامل بجا می آورد  و حتی دو نفری را دیدیم که کشیش و پدر روحانی هم شده بودند و البته اسم اسلامی را هم عوض کرده بودند،عده ای هم احساس گناه شدیدی می کردند و برای رهایی از این احساس گناه و طلب آمرزش و بخشش تمام نکات ریز دین اسلام را هم بطور کامل رعایت می کردند تا بقول خودشان جبران مافات نمایند....شرایط زندگی آدمی را به چه کارها که وانمی دارد!

در حاشیه این را هم بگویم که اگر می خواهید کسی از دوستانتان بویژه دوست ایرانیتان را رنجیده خاطر نکنید هیچگاه وارد بحثهای سیاسی و مذهبی نشوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 9  توسط حسن علیزاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
متولد4 آبان1349 اردبیل -در مدت4سال و 3ماه همراه با دوستم بعنوان اولین ایرانی دور دنیا را در 5 قاره با دوچرخه رکاب زدیم(از شهریور79 تا آذر 83).. تجربیاتی را که در طول سفر بدست آوردم قادر نبودم پشت میز هیچ دانشگاهی بیاموزم و آرزو دارم که امکان انتقال آنرا به علاقمندان بیابم (از طریق چاپ کتاب و البته بدون سانسور)فیلم سفرمان هم در فستیوال میلان-آبان85-برنده دیپلم افتخار گردید.برای دیدن جزئیات-عکسها و روزنامه ها لطفا دیدن فرمایید از سایت: http://pedal4peace.free.fr

پیوندهای روزانه
راهنمایی برای علاقمندان سفر با دوچرخه
دوستان علاقمند به دانستن مراحل این کار،سوابق،مشکلات پیش از سفر و ...را در این صفحه ببینند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
سایت دور دنیا در طول سفر
آرشیو عکسهای سفر دور دنیا
آزاده بهشتی
مسیح علی نژاد
محمدعلی ابطحی
نگین حسینی
خبرنگاران صلح-مزدک
عباس عبدی
مسعود بهنود
مصطفی قوانلو قاجار
ققنوس-زهرا جعفرآبادی
گیسو
سارا امت علی
صبا-دیاری
گلستان ادب-نگار
فرهنگي سايه
نسیم نبیونی
سپیده-جهانگردی
سوگل-مهدیه
شهره
یاسمین
گاهنامه
لاله اشک خوانسار
جزیره بی خیالی-سحر طلوعي
سودابه
به تماشای آب های سپید
فخرالسادات محتشمی پور
لیلون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM